stop-fantasizing-and-say-yes-to-your-dreams
کسب درآمد دلاری در ایران

در حال حاضر من توی یک هواپیما به مقصد ترکیه هستم، یکی از دوستانم درخواست کرد که در این سفر همراهی اش کنم و من نیز شروع کردم به تراشیدن هر بهانه ای که بلد بودم، چرا نمی‌توانم با او به این سفر بروم. واقعا چیزی به ذهنم نمی‌رسید، پس تنها کار عاقلانه را کردم و به او گفتم که “باشه می‌آیم و کرم ضد آفتاب هم همراه خود می‌آورم.”

درست قبل از اینکه پرواز کنیم، ایمیلی به دستم رسید با عنوان، دیوید مقاله ای که می‌خواستی در زمینه موفقیت منتشر کنی را باید تا تاریخ 3 آگوست آماده نمایی. با خودم گفتم که عالی شد، دقیقا همان چیزی که لازم دارم، تکلیف خانگی! آن نیز درست وقتی که دارم می‌روم به ساحل. من هیچ ذهنیتی از این که چه می‌خواهم درباره موفقیت بنویسم نداشتم. شروع کردم به فکر کردن، موفقیت چی هست اصلا؟ چه چیزی یک انسان موفق را توصیف می‌کند؟ یک خانه، یک ماشین، کاری که مال خودتان باشد، این که شغلی مورد علاقه داشته باشید؟ درست، درست، درست و درست. ولی آیا این واقعا یعنی موفقیت؟ داشتن تمام این چیزها بسیار لذت بخش است، ولی ذاتا انجام دادن‌شان سخت است.

تبلیغات
پیشگیری و درمان افسردگی

با خیال راحت به سمت بهشت بروید!

در آن لحظه من کاملا راضی بودم، سوار هواپیمایی به سمت بهشت! با یک تماس آخرین ثانیه ای، سفر ساحلی نیز به‌هم خورد. سپس با خودم فکر کردم که آیا همین خلاصه موفقیت نیست؟ این چیزی نیست که همه می‌خواهند؟ این که در یک لحظه همه چیز را ول کنند و با خیال راحت بروند به سمت بهشت؟ این همان چیزی هست که وقتی من و دوستانم در رابطه با یک زندگی خوب صحبت می‌کنیم از آن تعریف می‌نماییم.

10 چیزی که انسان‌های موفق هیچ زمان دوباره تکرارشان نمی‌کنند
بیشتر ببینید

خوب ما بیشتر موقع ها در زندگی منتظر زمان بی نقص برای رفتن به آن سفر ساحلی هستیم. حالا یا سفر به دور اروپا و یا اجاره کردن یک وَن برای دور آمریکا چرخیدن. ما می‌گوییم: “یک روز وقتی که به این سن رسیدم یا به آن هدف دست یافتم؛ فقط آن موقع ارزش این را دارم که یک سفر موقتی حسابی بروم.”

ما می‌گوییم، زمانی که یک اتفاق ناگوار می‌افتد، آن موقع است که می‌فهمیم زندگی چقدر شکننده و غیر قابل پیش‌بینی است. برای من این اتفاق در اکتبر سال 2014 افتاد. زمانی که پدر 80 ساله من می‌خواست تکه شکلات روی چمن ها را بردارد از تپه افتاد پایین و سر یک اتفاق تاسف بار، سر پدرم به تکه کوچکی از بتن در پایین تپه برخورد کرد و پنج روز بعد، او از دنیا رفت. زندگی او خیلی سریع و بدون هیچ هشدار قبلی ای که روز های پایانی زندگی اش در حال نزدیکی هستند به پایان رسید.

پدرم سخت کارترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم. در 50 سال عمر کاری ای که داشت، فقط 2 روز از کار دست کشیده بود.

در پی اثبات رویاهای خود به دیگران نباشید.

این یک محتوای ویژه است!

دسترسی فقط برای کاربران ویژه رسانه ویژن ها ممکن است.

برای مشاهده محتوا وارد شوید!VIP-icon

ad
کسب درآمد دلاری در ایران

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

:bye: 
:good: 
:negative: 
:scratch: 
:wacko: 
:yahoo: 
B-) 
:heart: 
:rose: 
:-) 
:whistle: 
:yes: 
:cry: 
:mail: 
:-( 
:unsure: 
;-)